عشق اول

از ماجرای عشق اولم رو سفیدبیرون آمدند موهایم

ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ گل ﮐﺪﻭﻣﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ ...!!! ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ ... ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻧﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ !!! ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ...!!! ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ...گل بود،،،،، ﺍﺷﮑﺎﻡ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ... ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ،ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ... ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ تو ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻫﻢ گل بود!!!!!! آنکه تو را میخواهد!!!! به هر بهانه ای میماند!!!!!! * زنده ياد حسين پناهی*

نوشته شده در دوشنبه 17 آذر1393ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط مهدی| |

بازم نزدیکای تولدشه، بازم مهدی خراب و داغون مونده به یه مشت خاطره، بازم سوز سرد این پاییز لعنتی مونده و قلب یخ زده مهدی، میخوای بدونی چیشده؟ برو بهشت علی، پشت مسجد، یه مزار هست، ازش بپرس مهدی کیه، همینو که بگی دیگه حله، البته دست خالی نری ها، چون تولدش هم هست...هیچی نگم بهتره، فک میکردم فقط تو فیلما میشه،تولد یکیو که تنهات گذاشته رو سر مزارش بگیری،ولی دیدم تو واقعیت هم میشه، چون الان نشستم رو مزار عشق اولمو دارم فوت میکنم 23تا شمع رو... روحت شاد شیرینم، تولدت مبارک عشق اولم

نوشته شده در چهارشنبه 5 آذر1393ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط مهدی| |

سلام ب همه دوستای گلم، مهدی هستم مدیر وبلاگ، مدتیه بخاطر مشکلاتی،که داشتم که البته مشکل نمیشه گفت ولی خب شلوغ بوده دور و برم و اکثر این شلوغیا بابت کارای خوب بوده، یکیش درگیر مثلا کار و شغل و مسافرت و این چیزا بقیش هم نبودن نت و این حرفا، خلاصه امروز یه سری زدم وبلاگو دیدم نظر گذاشتین و هنوز مهدی رو فراموش،نکردین، منم از این طریق از همتون تشکر کنم و جواب همتون رو با یه پست بدم،چون واقعا باورکنین وقتشو ندارم که تک تک سر بزنم بهتون. همتون رو دوست دارم، مواظب خوبیهاتون باشین، بازم بهم سر بزنین. فدای شما، من

نوشته شده در چهارشنبه 5 آذر1393ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط مهدی| |

یه روزی میشه زنگ میزنن بهت ... داد میزنی میگی : خفه شین ... دروووووغ نگین !!! میای میبینی شلوغه ... همه مشکی پوشیدن ... دارن گریه میکنن ... چی شده ؟؟؟ میگن : یه دختر مرده ... دارن غسلش میدن !!! باورت نشد نه !!! زوده برای باور کردن ... همه بلند شدن ... انگاری دارن میارنش ... همه داد میزنن ... باورت نشده ... میگی : نه !!! این اون دختره نیست !!! تابوتو دارن میبرن راه میای دنبالش ... گیجی ... نمیفهمی چه خبره !!! دارن میزارنم توی قبر ... بازم نمیخوای باور کنی ... باورت میشه دارن رو اون دخترو که میگفتی زندگیمی خاااااک میریزن ؟؟؟ داغ میشی ... پاهات یاریت نمیکنن ... داد میزنی : چیکار میکنین نامردا !!! اون زندگی منه دارم اشکاتو میبینم ... نباشم که گریه کنی ... داری دیوونه میشی ... میگی : از تاریکی میترسه عشقم ... از تنهایی میترسه ! اما دیگه فایده ای نداره ... شب میشه ... تو اتاق زل زدی به دیوار ... صدا خنده هام ، گریه هام میپیچه تو گوشت ... . یاد گریه هام...روزای بعدش ... چی ؟ التماس میکنی که برگردم ؟ نه دیگه الان دیر شده.هـــــــــــــیس گریه نکن عشقه من. ..اروم خــــــــوابیدم •••

نوشته شده در چهارشنبه 5 آذر1393ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط مهدی| |

چنین گفت رســتم به سهـــراب یل
که من آبـــرو دارم انــــــدر محـــل
مکن تیز و نازک، دو ابـروی خود
دگر سیخ سیـخی مکن؛ مـوی خود

شدی در شب امتــــــحان گرمِ چت
بروگــمشو ای خــاک بر آن سـرت
اس ام اس فرستادنت بس نبــــــــود
که ایمـیل و چت هم به ما رو نمـود

رهـا کن تو این دختِ افراسیــــــاب
که نامش ترا می نمــــاید کبــــــاب
اگر سر به سر تن به کشتن دهیـــم
دریغـــا پسر، دستِ دشــمن دهیـــم

چوشوهر دراین مملکت کیمــیاست
زتورانیان زن گرفتـــــن خطـــاست
خودت را مکن ضــــایع از بهــراو
به دَرست بـــپرداز و دانش بجـــــو

دراین هشت ترم،ای یلِ با کـلاس
فقـط هشت واحد نمـودی تو پاس
توکزدرس ودانش، گریزان بـُدی
چرا رشــته ات را پزشـکی زدی

من ازگـــــــــور بابام، پول آورم
که هــرترم، شهـریه ات را دهـم
من از پهلــــــوانانِ پیــشم پـــسر
ندارم بجــز گرز و تیـــغ و ســپر

چو امروزیان،وضع من توپ نیست
بُوُد دخل من هفـده و خرج بیست
به قبـض موبایلت نگـه کرده ای
پــدر جــــد من را در آورده ای

مسافر برم،بنـده با رخش خویش
تو پول مرا می دهی پای دیـــش
مقصّر در این راه ، تهمیــنه بود
که دور از من اینگونه لوست نمود

.

.

.

.

چنیـن گفت سهـراب، ایـــول پـدر
بُوَد گفـــته هایت چو شهـد وشکر
ولـی درس و مشق مرا بی خیـال
مزن بر دل و جان من ضــد حال

اگرگرمِ چت یا اس ام اس شویــم
ازآن به که یک وقت دپرس شــویم

نوشته شده در جمعه 14 شهریور1393ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

 

دیشب باز دلم تنگ تو شد

دیشب باز گریه کردم

دیشب باز شیرین تر از شیرین در عشق بودم،

و دیوانه تر از فرهاد در فراق

دیشب باز مجنون لبخند تو شدم

و لیلای نگاهت

دیشب همه افسانه های عاشقی در من تبلور یافت

دیشب باز نقاشی کشیدم

نقاشی بودنت را

 دیشب باز دلم را قربانی کردم

قربانی ر‌ؤیای تو

چقدر شیرین است رؤیای تو

 

 

نوشته شده در جمعه 14 شهریور1393ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط مهدی| |

 

دوستت دارم

 

 

راه که میروی ، عقب می مانم

نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم ،

میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم ،

میخواهم ردپایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد …

تو فقط برای منی !

نمیدانم چرا تنم میلرزد وقتی صبحت از تو میشود

نه از ترس حضورت نیست ،

از آروزی به تو رسیدن است ،

از شاید ها و باید ها و از اینکه نمیدانم داشتنت رو عاشقانه اشک بریزم یا دوریت را …

شاید روزی تنم لرزید و دستانت را روی شانه هایم گذاشتی

و گفتی زیر لب اشک شوق بریز من به کنارت آمده ام برای همیشه !

می خواهم داستانی از علاقه ام به تو را بنویسم :

یکی بود ، یکی …

بی خیال …

خلاصه اش میشود

دوستت دارم دوست دارم ...

نوشته شده در شنبه 8 شهریور1393ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط مهدی| |

 عشـق از  ” تــــــــو

حکایت از ” تــــــــو

به یک اشاره است

و از من به سر دویدن

کافی است فقط نامم را صدا کنی ،

یک پارچه جان می شوم برایت...

 

 

 

برای دیدن چشمانت

برای لمس دستانت

برای با تو بودن

اگر شده تا قیامت هم صبر خواهم کرد

فرقی نمیکند امروز باشد یا فردا ها

یقین در من موج میزند

که روزی با تو خواهم بود...

نوشته شده در سه شنبه 28 مرداد1393ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط مهدی| |

 دلم یک در می خواهد

که بازش کنم و پشتش تو باشی !

با دسته ای از رزهای سرخ که هنوز غنچه اند ..

و در آغوشت بودنشان حسادتم را شعله ور می کند

و تو آنقدر بمانی تا باز شوند

دلم دو فنجان چای می خواهد

که زیر ریز نگاه تو بریزمشان

که بهانه ی با هم نشستنمان شوند

و ما سردترین چای جهان را بنوشیم

دلم چمدانی می خواهد

که بازش کنی و پر از یادبودهای من باشد

دلم یک دفتر ،شعر می خواهد

به خط تو برای من که بگویی سرودمت

به هر زمان

به هر زبان

به هر بیان

و من در بیت بیتش گم شوم

دلم یک سینه حرف می خواهد

که بگویی سنگینی می کند

و یک عمر زمان بخواهی تا سبکش کنی

دلم یک زمستان سخت می خواهد

یک برف

یک کولاک

به وسعت تاریخ که ببارد و ببارد

و تمام راهها بسته شوند

و تو چاره ای جز ماندن نداشته باشی

ماندنی تا بهار

و چه بهاری بشود آن زمستان !

چه بهاری !

دلم یک دشت می خواهد

پر از چمن و گلهای وحشی

و نسیمی که می نوازدشان

که بدوم که بدوی تا دستم را بگیری

آنگاه خیره در چشمانم

بگویی دیگر از دستت نخواهم داد

دلم یک تو می خواهد

مشتاق ماندن….

و یک من که بگویی مال توست ..

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 4:7 قبل از ظهر توسط مهدی| |

نوشته شده در پنجشنبه 16 مرداد1393ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

 

یه وقتایی حسی برای نوشتن نداری !

حوصله و وقتش رو هم نداری .

ولی باید بنویسی...

مگه کار دیگه ای هم میشه کرد ؟

میخوای ازش ننویسی ....

آسمون و ریسمونو به هم میبافی از همه چیز مینویسی تا از اون ننویسی !

ولی اون آخر که میخوای قلمت رو بذاری

میبینی یه گوشه کوچولو توی کاغذت اسمش رو نوشتی

یادت نمیاد دستت کی رفته و نوشته

ولی همچین بدت نمياد ....

به اسمش نیگا میکنی ....

یه سری چیزا میاد تو ذهنت !

اسمتو جفت اسمش مینویسی

با خودت میگی ینی میشه تو کارت عروسی هم اسمش جفت اسمم باشه؟

رو به آسمون میکنی و میگی ایشالاااااا

نوشته شده در پنجشنبه 16 مرداد1393ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط مهدی| |

نایت اسکین
نایت اسکین
نایت اسکین
نوشته شده در یکشنبه 12 مرداد1393ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط مهدی| |

سلام بچه ها خوبین؟ 

۱۴ مرداد میدونین چه روزیه؟

نه ؟

نمیدونین؟

باشه اشکالی نداره.

نه ناراحت نشدم

راستش شاید من یه سوال الکی پرسیدم

آخه شما از کجا باید بدونین که تولد منه؟

ای وای دیدی چی شد؟

لو دادم

ولی اشکالی نداره فداسرتون

چه هیچ موردی نداره

ما که عین خانوما نیستیم کسی ندونه چند سالمونه

آره دیگه چهاردهم مرداد تولدمه

25سالم تموم میشه و میرم تو26سالگی

از الان اومدم از همین جا همتون رو دعوت کنم که چهاردهم بیاین جشن تولدم

خودم نبایدبه خودم تبریک بگم

ولی میگم بیخیال تولدم پیشاپیش مبارک دست بزنین برام هورااااااااااا

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 مرداد1393ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط مهدی| |

کارت پستال عید فطر

خدایا...

خودت میدونی از بچگی بلد نبودم دعا کنم فقط میگفتم:

همونی که تو دلمه و خودت میدونی

اما الان میخوام دعا کنم،

نه برای خودم برای دوستام که :

بعضیاشون خیلی گرفتارن

بعضیاشون خیلی تنهان

بعضیاشون خیلی نا امیدن

بعضیاشون عاااااااااااااشقن

و خلاصه هر کدومشون یه چیزی تو دلش داره که یه جورایی درگیره

خدا جون هوای دلاشونو داشته باش

یه دستی به سر و گوش زندگیشون بکش

نذار حسرت به دل بمونن

نذار ایمانشون ضعیف شه

دستشونو بگیر

این دوستامو که حتی بیشترشون رو ندیدم

ولی خیلی دوسشون دارم و خیلی حرف تو دلاشونه

الهی به امید تو

عید فطر بر تک تک دوستای گلم مبارک باشه

به امید روزهای بهتر

کارت پستال عید فطر

 

 

نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

  

    یه بچه دیدم

                 

 

                         داشت گریه میکرد و میگفت:
                  

 

                          هیچکس با من بازی نمیکنه.
                  

 

                        تو دلم گفتم تو بزرگ شو ؛
                 

 

               ببین چه بازیهایی که باهات نمیکنن...!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 2:34 قبل از ظهر توسط مهدی| |

 

 

شب قدر را به معنی منزلت دانسته‌اند و بعضی دیگر آن را به معنی تنگی و گرفتاری دانسته‌اند. برخی نیز قدر را اندازه‌گیری و تقدیر امور معنی کرده‌اند. در پاسخ این سؤال، که چرا این شب، شب قدر نامیده شده، سخن بسیار گفته‌اند، از جمله این که: * شب قدر به این جهت «قدر» نامیده شده، که جمیع مقدرات بندگان در تمام سال در آن شب تعیین می‌شود، شاهد این معنی در آیات ۳ و ۴ سوره «دخان» است که می‌فرماید:إِنّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَة مُبارَکَة إِنّا کُنّا مُنْذِرینَ * فیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْر حَکیم: «ما این کتاب مبین را در شبی پر برکت نازل کردیم، و ما همواره انذار کننده بوده‌ایم * در آن شب که هر امری بر طبق حکمت خداوند تنظیم و تعیین می‌گردد». این بیان، هماهنگ با روایات متعددی است که می‌گوید: در آن شب، مقدرات یک سال انسان‌ها تعیین می‌گردد، و ارزاق و سرآمد عمرها، و امور دیگر، در آن لیله مبارکه، تفریق و تبیین می‌شود. البته، این امر هیچگونه تضادی با آزادی اراده انسان و مسأله اختیار ندارد، چرا که تقدیر الهی به وسیله فرشتگان بر طبق شایستگی‌ها و لیاقت‌های افراد، و میزان ایمان، تقوا، پاکی نیت و اعمال آنها است. یعنی: برای هر کس آن مقدر می‌کنند که لایق آن است، یا به تعبیر دیگر: زمینه‌هایش از ناحیه خود او فراهم شده، و این نه تنها منافاتی با اختیار ندارد، که تأکیدی بر آن است. * آن شب را از این جهت شب قدر نامیده‌اند که: دارای قدر و شرافت عظیمی است (نظیر آنچه در آیه ۷۴ سوره «حج» آمده است: ما قَدَرُوا اللّه حَقَّ قَدْرِهِ: «آنها قدر خداوند را نشناختند»). * به خاطر آن است که، قرآن با تمام قدر و منزلتش بر رسول والا قدر، و به وسیله فرشته صاحب قدر نازل گردید.

اعمال شب قدر

 

غسل شب قدر

غسل, از يك سو عبادت است, چون مى بايست به ((نيت تقرب و اطاعت خداوند)) انجام شود, و از سوى ديگر نظافت و بهداشت مى باشد, چون با شست وشوى بدن, هر مومنى خود را براى حضور در مجامع عمومى و ملاقات سالم و جاذب با اهل ايمان آماده و منظم مى گرداند.

احيا و ((شب زنده دارى))

همان طور كه در سيره پيامبر(ص) و حضرت فاطمه(س) مطالعه كرديم, احيا, بيدار بودن و ((شب هاىقدر))را باعبادت سپرى نمودن, از تكاليف ديگر در اين شب ها مى باشد. بارى, شب زنده دارى با عبادت و دعا, وظيفه اى براى همه شب هاى((قدر))است, اما امام حسن عسكرى(ع) فرموده: فلا يفوتك احيإ ليله ثلاث و عشرين;(23) اگر نتوانستى در شب هاى ديگر احيا داشته باشى, سعى كن احيا و شب زنده دارى شب بيست و سوم را از دست ندهى. نكته بسيار مهمى كه درباره ((احيا)) بايد مورد توجه باشد, اين است كه, اولا: شب را تاسفيده صبح به عبادت و دعا بگذرانيم; ثانيا: ((به بيدارى چشم)) قناعت نكنيم, زيرا آنچه داراى اهميت فوق العاده است, ((بيدارى دل)) و آگاهى و بصيرتى است كه انسان را در محضر الهى و قرآن كريم و فرشتگان آسمانى, مودب و منظم و لايق گرداند.

قرآن بر سر گرفتن

تكليف ديگر ((شبهاى قدر)), قرآن به سرگرفتن است. مومنان روزه گرفته, در ماه خدا و خانه خدا, كتاب خدا را گشوده, به سرگرفته و آن را شفيع خود قرار مى دهند. آن ها به محتواى قرآن مى انديشند, به آغوش آن پناه مى برند و با قرآن پيوند و پيمان مجدد برقرار مى نمايند, تا با معارف نورانى آن, همه زواياى زندگى خويش را نورانى و متعالى گردانند. امام صادق(ع) هم فرموده است: براى شب هاى((قدر)) قرآن كريم را جلوى خود قرار دهيد, آن را بگشاييد و بخوانيد: ((اللهم انى إسئلك بكتابك المنزل, وما فيه وفيه اسمك الاكبر, وإسمائك الحسنى, وما يخاف ويرجى, إن تجعلنى من عتقائك من النار))

 

 

نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

 

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست


چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

 

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام


ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست...

نوشته شده در سه شنبه 24 تیر1393ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط مهدی| |

 

دلم بچگی میخواهد

مثل آن دوران که من و تو بودیم و یک اتاق و خلوتی عمیق

 تاس بر زمین میریختی

و هر وقت چیزی جز"شیش" می آوردی

آرام تاس بازی ات را به سوی "شیش" روانه میکردم

به ظاهر خود را به ناراحتی میزدم

ولی

شاد میشدم!

برایت "شیش"آورده بودم

من باخته بودم

ولی لبخند بعد از برد تو برایم کافی بود

تا بعد این همه سال دوباره به آرزوی باخت در کنارت بنشینم

به امید آن روز که برای همیشه در کنارم باشی

رودر رو

این خاطره را برایت بازگو کنم...

 

 

 

نوشته شده در شنبه 14 تیر1393ساعت 3:47 قبل از ظهر توسط مهدی| |

 

دختر از دوستت دارم گفتن هر شب پسره خسته شده بود..
 
یک شب وقتی اس ام اس آمد بدون آن که آنرا باز کند

موبایل را گذاشت زیر بالشش و خوابید
 
صبح وقت مادر پسره به دختره زنگ زد و گفت: پسرم مرده…
 
دختره شوکه شد و چشم پر از اشک

بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت..
 
پسره نوشته بود… تصادف کردم

با مشکل خودم را رساندم دم در خونتون

لطفا بیا پائین میخوام برای آخرین بار ببینمت…

«خیلی خیلی دوستت دارم»
نوشته شده در سه شنبه 10 تیر1393ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط مهدی| |

خدا گوید:

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم،

تو ای والاترین مهمان دنیایم،

بدان آغوش من باز است،

شروع کن! یک قدم با تو،

تمام گامهای مانده اش با من

استشمام رایحه دل انگیز رمضان، گوارای وجودتان؛

آرزومند آمرزش گناهان و براورده شدن حاجات روزه داران

 

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه 8 تیر1393ساعت 3:30 قبل از ظهر توسط مهدی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت